حسن حسن زاده آملى

58

هزار و يك كلمه (فارسى)

اشتداد در مقوله جوهر بر مبناى اعتراض بر آرايى از مشاء ، چنين گفته است : آنان معترفند كه نفس ، فصل اشتقاقى مقوّم ماهيت نوع مركب از آن و از جسد خارج است . ( اين يك مقدمه ) . و نيز قائلند كه جنس به إزاء ماده ، و فصل به ازاء صورت در مركّبات طبيعيه‌اند . ( اين يك مقدمه ديگر ) . و نيز قائلند كه فصل محصّل ماهيّت نوع ، محصّل وجود جنس خود است . ( اين يك مقدمه ديگر ) . و نيز قائلند كه جنس به قياس به فصل مقسّم عرض است و عارض آن است ، ولى معنايش اين نيست كه جنس از عوارض خارجى فصل است تا انفكاكش از آن در واقع ممكن باشد بلكه معنى آن اين است كه از عوارض تحليليه آن است كه انفكاك بين عارض و معروض در اين نحو از عروض تصوّر نمىشود مگر به ضربى از اعتبار ذهنى ( اين يك مقدمه ديگر ) . مشاء قائلند كه نفس به حسب حدوث و بقاء هر دو مجرد است ، به حكم مقدمات ياد شده اشكالى - بلكه اشكالاتى - بر آنان وارد است كه پس از بيان آتى گفته آيد . و آن اشكال بنابر مذهب ما كه نفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء است لازم نمىآيد چنان كه دانسته مىشود امّا بيان موعود اين كه : بيان : در بسيارى از مواضع كتب عقليه بطور اطلاق مىگويند كه جنس به ازاء ماده و فصل به ازاء صورت است ، در بادى نظر گمان مىرود كه مراد از اين ماده و صورت ، هيولاى اولى و صورت نوعيه است با اين كه جنس از هيولى اتخاذ نمىشود بلكه از تمام مشترك بين انواع مختلفة الحقائق انتزاع مىگردد . و همچنين فصل از صورت نوعيه عنصريه از عناصر اربعه گرفته نمىشود بلكه از فصل اشتقاقى كه مبدء اشتقاقى و ملزوم فصل منطقى و مشتق منه آن است اخذ مىگردد . حتى در خاطر دارم كه بعضى در بيان ظاهر اين اطلاق قائل شده‌اند كه مراد اين است كه جنس مانند هيولى مبهم است و فصل مانند صور نوعيه متحصّل ، كه مقصود تشبيه هر يك از آن دو به اين دو در ابهام و تعيّن است .